حكایت فردوسی زنده است
احمدخان ابدالی که سرداران نادر شاه افشار بود هفت نقاشی بسیار زیبا نزد او آورد و گفت: اینها آثار یکی از استادان شهر هرات است که به پادشاه ایران زمین هدیه نموده، همه نقاشی ها صحنه هایی از هفت خوان رستم همراه با بیت هایی از شاهنامه را در نشان می داد.
نادر پس از دیدن آنها به سردار خویش گفت این نقاشی ها بسیار زیباست و کیسه ای زر به سردار خویش داد و گفت این کیسه برای هنرمند چیره دست این تابلو ها، سپس آن هفت تابلوی زیبا را نیز به احمد خان داد.
سردار نادر گفت اما این نقاشی ها را برای شما آورده بودم. فرمانروای ایران نگاهی به او کرد و گفت در پایان شعر های این تابلو ها نوشته شده حکیم فردوسی علیه الرحمه! در حالی که من او را از هر ایرانی دیگری زنده تر می دانم.
این موضوع نشان می دهد نادر شاه افشار فرمانروای ایران چقدر ژرف اندیش و خردمند بوده است.
یک ماه بعد از آن ماجرا احمدخان ابدالی سردار نادر شاه به دیدارش آمد و هفت تابلو را دوباره پیشکش نمود در حالی که زیر هر شعر نوشته شده بود: حکیم فردوسی.
انشا در مورد پاییز
انشا ادبی درمورد مادر
به نام خداوند بخشنده مهربان
مادر یعنی دلسوز و بی قرار، مادر یعنی امید در سختی ها، مادر یعنی رایحه ی خوش گل ها، مادر یعنی تمام وجود ما.
ای که همه جا هستی و بوی تو آرامش بخش دل هاست. ای که پادشاهان قدرتمند گدای دستای تواند. ای کسی که بهشت بی صبرانه مشتاق تو است.
بگو چگونه ستایش جان سوزی هایت را کنم، بگو چگونه شب هایی را که در خواب ناز بودم و تو بیدار ماندی را جبران کنم، بگو چگونه دوایی باشم بر درد های زندگی ات.
ای مادرم بدان تا تو به بهشت نروی به بهشت نمی روم، بدان پس از گذشت سال ها، سال مهرت در دلم جاری می ماند.
دوستت دارم، اشک های گوشه چشمت را هنگام موفقیتم دوست دارم، نگاه مادرانه ات را هنگام جدایی ها دوست دارم و تا ابد محتاج دستانت هستم، محتاج دستانی که سرم را نوازش می کرد، محتاج دستانی که پارچه ی خنک بر پیشانیم نهاد. حتی محتاج آن دستانی هستم که سیلی بر صورتم نهاد و راه بد و راست را به من نشان داد.
ای مادرم، ای کسی که هر چه گویم تلافی جانسوزی هایت نمی شود. ای کسی که آوردن نامت پر افتخار تر از قهرمان شدن در جهان است به خاط تمام خوبی هایی که در حقم کردی و من نادیده گرفتم مرا ببخش.
گر پادشاه عالمی هنوز گدای مادری
نویسنده متن بنده نیستم
انشا زمستان
بر روی خاا گل های یخی می کارد و روی پنجره ی اتاق من جامه ای سفید می اندازد زمستان سپیدی
قبل از سبزی است زمستان برای خود هر ساله سلطنتی کوتاه ولی باشکوه درست می کند چنان
سلطنتی می سازد که به او قوی ترین فصل سال می گویند قدرتی که درختان را می خواباند آب ها را
منجمد می کند پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین قلبه می کند بر روی آسمان
توری ابری می کشد وبرف و باران می بارد و آهنگ رعدو برق و طوفان از سر می دهد و آدم برفی های
کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف . اما سلطنت آن زیاد طول
نمی کشد به طوری که درختان از خواب زمستانی بیدار می شوند پرندگان باز می گردند خورشید دوباره
گرم و درخشان می شود و آسمان دوباره آبی رنگ می شود آن موقع است که شیشه ی پر از
برف اتاق من تمیز می شود وان هنگیم است که می گویم بدرود بر زمستان و درود بر بهاران
انشای پایه ی هفتم--گذرازرودخانه
دوستان نظریادتون نره